هفده سال عاشقی – ورگ

«چهارده ساله بودم که به عقد آقاسیدمحمود خلیل‌زاده درآمدم. همسرم حدود بیست سال از خودم بزرگ‌تر بود اما واقعاً دوستم داشت و من هم از همان اول عشق و علاقه زیادی به او پیدا کردم. خدا به ما چهار دختر و سه پسر داد. روزگار با همه بالا و پایینش برای من و شوهرم و …

روایتی تلخ از قاچاق چوب در جنگل‌های طارم

صدای اره برقی هنوز توی سرش است. همیشه هست. دست روی گوش‌ها می‌گذارد، مثل همان شب‌هایی که از صدای ناله درخت‌ها خوابش نمی‌برد؛ دست می‌گذاشت روی گوش‌ها که نشنود، نمی‌شد اما. صدای اره، قطع نمی‌شد، صدای اره و ناله: «شب‌ها گریه می‌کردم. من، مرد گنده، باورتان می‌شود؟ شبی نبود که صدا نیاید. نمی‌شد تشخیص داد …