سیلیِ سیل – ورگ

سرگردان میان خرابه‌ها می‌چرخد و زیر لب چیزی می‌گوید. انگار که دنبال چیزی بگردد. سرش را به حالت افسوس تکان می‌دهد. همه آنچه که عایدش می‌شود، یک موکت نمور و چهارچوب پنجره است. هردویشان را برمی‌دارد و دوان دوان می‌آورد کنار چهارچوب دری که همین چند روز پیش از جا درآمد. نگاه بی‌رمقی به همه …