رحمان کجاست؟
به نام خدا. خدای رحمان و رحیم، یادم می آید همسایگیمان در روستا مردی خودش را کشت، اسمش رحمان بود!! رحیم؟! نه رحمان! پیر مرد مغنی بود، زنش چاق بود و پای راستش شل می زد. می گفتند زنش شیرین عقل است! 4 یا 5 تا بچه داشت و یک چند قفیسی(واحد مساحت) مزرعه. آخرش گفتند زنش سرش را خورد!! اما من فکر می کنم او نخورد!!
مردم روستا کار به این ندارند که فلانی خود کشی کرده و نباید سراغش را گرفت. اصلا حواسشان نیست کافر شده تا ابد در جهنم پشت هم می سوزانندش و باز همین!! یک حاج آقا می آید شروع می کند از آن خدا بیامرز یاد کردن! از من هم بیشتر می شناسد! توصیفاتش مرا به فکر می اندازد که حیف چه گوهری از کف رفت!!
مردم روستا به خیلی چیزها کار ندارند، به اینکه ایشان که در همسایگیشان با بنزش داخل ویلا رفت اهل کجاست!! بهش می گویند تهرانی بود ها!! کلی می بینند!! مثل شما به نقش اجزا در مانیفست خلقت کار ندارند!! تعجب نکنید!! شما می دانید این کوه و این جنگل مثل بهشت است. او که نمی فهمد، او فقط بلد است به شما بفروشد زمینش را!! کلی با شما پز می دهد که می دانی در همسایگیمان یک عالم مهمان می آید و می رود!! به شما می گوید کله گنده!! شما در عوض به او می گویید پاپتی!!
یک خانم جوان، در یک شرکت، پشتِ میز نشسته است و با مردی که بالادستِ اوست، صحبت می کند.
جوانکی، با جورابی زنانه که بر صورت کشیده و اصلاً نتوانسته چهره اش را پنهان کند و بلاهت از سر و رویش می بارد، با هفت تیری در دست وارد می شود و می گوید:
«از شیمی جا توکام نوخورید. أن ایتأ سرقت مسلّحانه یه! »
از پشتِ سرِ او پس از چند لحظه، جوان دیگری وارد می شود و با چیزی به سرِ او می کوبد و سارق، بیهوش می شود!
در صحنه ی بعد، خبرنگارانی که به مفتضحانه ترین شکلِ ممکن، دور و برِ جوانِ مثلاً قهرمان را گرفته اند، از او عکس می گیرند و سؤال می کنند. جوان، به فارسیِ بدترکیبی، پاسخِ خبرنگاران را می دهد و بعد، مشخّص می شود که زبانِ اصلی او، گیلکی ست. جوانی ست جلف، در معنی واقعی کلمه!
پیش از پخشِ این سرییال، مجری برنامه گفته بود؛ این سریال قرار است مشکلاتِ زندگی شهری را به چالش بکشد!












